تبليغاتX
دست نوشته های من
دست نوشته های من



داستان دوست همیشگی

روزي  روزگاري در روستايي دور و سرسبز پسركي مشغول بازي در سبزه زار و دشت هاي زيبا بود. ناگهان از گلبرگهاي نارنجي گلها صدايي آمد. 

پسرك به طرف صدا دويد ... گلبرگها به او گفتند: وقتشه عزيزم . پسرك مات و مبهوت گفت : وقت چيه؟ گلبرگها دستهاي سبزشان را بالا  گرفتند دوستي هميشگي را به پسرك هديه دادند . از آن به بعد پسرك و آن دوست همواره با هم بودند و در لحظات  دلپذير و سخت  يار و همدم يكديگر شدند.

پسرك بزرگتر مي شد و تمام لحظات زندگي اش را با آن دوست مهربان و صميمي اش  مي گذراند.

كم كم پسرك تبديل به يك مرد شد و به دام گرفتاري هاي زندگي افتاد  در اين زمان فقط دوستش همدم و هم زبان او بود. تا اينكه بالاخره از مشكلات آسوده شد. زندگي خوبي دست و پا كرد و وضعيتش را بهبود بخشيد.

اما روزي خوشي به زير دلش زد و طغيان كرد.همه چيز را زير پا گذاشت تا اينكه دوستش فهميد و جلويش ايستاد ... هرچه پند داد نپذيرفت و هرچه هشدار داد قبول نكرد. مرد طغيان گر سعي كرد بهترين دوستش را  كنار بزند اما نتوانست  .... و آن گاه بود كه فاجعه رخ داد.

او بهترين دوستش را براي هميشه خاموش كرد ....... هيچ كس نفهميد كه كسي كشته شده است ... نه پليسي.... نه زنداني... و نه هيچ چيز ديگري.

مقتول تنها به غريبي دردآوري براي هميشه پرواز كرد .... همه ي ما دوستي به مهرباني آن دوست داريم او كسي نيست جز وجدان ما .


شنبه سوم فروردین 1387  توسط سامان  |

 


زندگي گرچه تكرار است اما در هر تكرار،
نا آموخته هاي فراموش شده اي وجود دارد؛
پس دريابیم و بياموزیم كه شايد ديگر بار تكراري نباشد !

saman_11064@yahoo.com

 

 

 

 

 

 

میرحسین موسوی
RSS 2.0
میرحسین موسوی