تبليغاتX
دست نوشته های من
دست نوشته های من



خنده دار ترین معامله!

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از  انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت:  سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم

این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

 


چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  توسط سامان  |

 

داستان دوست همیشگی

روزي  روزگاري در روستايي دور و سرسبز پسركي مشغول بازي در سبزه زار و دشت هاي زيبا بود. ناگهان از گلبرگهاي نارنجي گلها صدايي آمد. 

پسرك به طرف صدا دويد ... گلبرگها به او گفتند: وقتشه عزيزم . پسرك مات و مبهوت گفت : وقت چيه؟ گلبرگها دستهاي سبزشان را بالا  گرفتند دوستي هميشگي را به پسرك هديه دادند . از آن به بعد پسرك و آن دوست همواره با هم بودند و در لحظات  دلپذير و سخت  يار و همدم يكديگر شدند.

پسرك بزرگتر مي شد و تمام لحظات زندگي اش را با آن دوست مهربان و صميمي اش  مي گذراند.

كم كم پسرك تبديل به يك مرد شد و به دام گرفتاري هاي زندگي افتاد  در اين زمان فقط دوستش همدم و هم زبان او بود. تا اينكه بالاخره از مشكلات آسوده شد. زندگي خوبي دست و پا كرد و وضعيتش را بهبود بخشيد.

اما روزي خوشي به زير دلش زد و طغيان كرد.همه چيز را زير پا گذاشت تا اينكه دوستش فهميد و جلويش ايستاد ... هرچه پند داد نپذيرفت و هرچه هشدار داد قبول نكرد. مرد طغيان گر سعي كرد بهترين دوستش را  كنار بزند اما نتوانست  .... و آن گاه بود كه فاجعه رخ داد.

او بهترين دوستش را براي هميشه خاموش كرد ....... هيچ كس نفهميد كه كسي كشته شده است ... نه پليسي.... نه زنداني... و نه هيچ چيز ديگري.

مقتول تنها به غريبي دردآوري براي هميشه پرواز كرد .... همه ي ما دوستي به مهرباني آن دوست داريم او كسي نيست جز وجدان ما .


شنبه سوم فروردین 1387  توسط سامان  |

 

نوروز

زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند. نوروز جشن نکوداشت نگاه توست. پس نوروز بر تو فرخنده باد.

شنبه سوم فروردین 1387  توسط سامان  |

 

؟

چیز!

اااااااا

چی بهش میگن؟

سال.....

سال.....

چی؟

همون

اسمش چیه؟

هان

سال نو

راستی

سال نو مبارک!


جمعه دوم فروردین 1387  توسط سامان  |

 


زندگي گرچه تكرار است اما در هر تكرار،
نا آموخته هاي فراموش شده اي وجود دارد؛
پس دريابیم و بياموزیم كه شايد ديگر بار تكراري نباشد !

saman_11064@yahoo.com

 

 

 

 

 

 

میرحسین موسوی
RSS 2.0
میرحسین موسوی